امروز: ۱۴۰۵/۰۵/۱۹
فارسی
سخن هفته

برای آن زیبای لیلی‌وش!

کد خبر: ۶۰۱۸۳تاریخ انتشار: ۱۴۰۵/۰۵/۱۹منبع: لیزنا
برای آن زیبای لیلی‌وش!

عیسی زارعی

لیزنا؛ عیسی زارعی، دکتری علم اطلاعات و دانش‌شناسی و پژوهشگر:  هاینز یانیش (نویسنده اتریشی) به هنگام دریافت جایزه هانس کرستین‌آندرسن، حکایت مردی را تعریف می‌کند که بعد از سالیان طولانی که برای اربابش کار کرده بود، روزی به نزد ارباب رفت و گفت: «من در خدمتت از هیچ کاری دریغ نکرده‌ام، تنها آرزویم آزادی است، چه کاری انجام دهم آزادم میکنی؟» ارباب با تمسخر گفت: «می‌‌خواهی آزاد شوی؟ می‌‌گویم که چه باید بکنی، قله‌ی آن کوه را آنجا می‌‌‌بینی، اگر بتوانی تمام شب را برهنه و بی‌هیچ لباسی در آن قله سر کنی و زنده بمانی، فردای آن روز آزاد خواهی شد»!

مرد با بهترین دوستش خداحافظی کرد. اطمینان داشت که این جدایی همیشگی خواهد بود. چه طور می‌توانست زنده بماند؟ شب شده و مرد با قلبی اندوهگین از کوه بالا و بالاتر می‌‌رود تا این که به قله‌ی کوهی می‌رسد که پوشیده از یخ و برف است. آدم یخ می‌‌زند. اربابش دو نفر را همراهش فرستاده تا مطمئن شود کلکی در کار نیست و او به جایی پناه نمی‌برد. مرد برهنه و بی دفاع روی قله‌ی کوه ایستاده است. سرمای شدیدی به سراغش می‌آید و او ناگهان آتشی را می‌‌بیند که بر فراز قله‌ی کوهِ کناری روشن است. دوستش با یک کوله‌پشتیِ پر از هیزم، از کوه بالا رفته و برایش آتشی روشن کرده، آتشی در شب تاریک. مرد به آتشی که برایش برافروخته شده نگاه می‌کند و ناخودآگاه گرم می‌شود. چشمانش خیره به آتشی است که برای او برپا شده و تاریکی را روشن می‌کند. دوستش مراقب است تا آتش خاموش نشود و این گونه است که با وجود برف و سرما، مرد زنده می‌‌ماند. با طلوع صبح مرد از کوه پایین می‌‌آید. او آزاد است. او آزادی تازه یافته‌اش را با دوستش جشن می‌گیرد.

مضمون و محتوای این قصه تأمل‌برانگیز، در آثار و گفتار بزرگان ما بسیار تکرار شده است. قاعده‌ای که به ما می‌گوید در انجام وظایف خویش، نه به حد و حدود امکانات و داشته‌ها و نه حتی به غایت و عاقبت تصمیم‌ها، بلکه به کاری همت بگاریم که در آن موقعیت از ما ساخته است. به قول مولانا ما باید چراغ خود بیافروزیم:

تو مگو همه به جنگ‌اند و ز صلح من چه آید/ تو یکی نه‌ای هزاری، تو چراغ خود برافروز

همانطور که این قصه‌ قدیمی‌ ما را گرم می‌کند، شاید ما نیز بتوانیم به دست گرمابخش کتاب‌ها و دالان آفتابی کتابخانه‌ها مراجعان و علاقمندان را گرم کنیم و فضاهای تیره و تار را روشنی ببخشیم. آیا ما وظیفه نداریم برای کسانی که در تاریکی و سرما به آتش نیاز دارند، آتشی برافروزیم؟ آتشی از جادوی کلمه و کتاب که پناهگاه تنهایی و رنج و اضطراب در شرایط بغرنج و بحرانی باشد. شعله‌ای که آغوشی گرم محیا کند برای دست‌های لرزان و تن‌های رنجور، تا با تکیه بر آن دمی بیاسایند و نفسی تازه کنند.

بدون تردید در میان کتابداران و فعالان حوزه کتاب، بوده‌اند کسانی که آستین بالا زده و مطابق با شرایط جنگی، فعالیت‌هایی سازگار با شرایط جدید را در دستور کار قرار داده و غذای روح برای مشتاقان فراهم نموده‌اند. در روزگار بحران، آنچه آدمی را سرپا نگه می‌دارد تنها خوراک و سرپناه نیست؛ گاه یک داستان، یک شعر یا حتی کتابی که به‌موقع به دستش برسد، می‌تواند امید را در دلش زنده نگه دارد. در هنگامه‌ای که اضطراب و نااطمینانی بر زندگی سایه می‌افکند، کتابدار می‌تواند همان دوست وفاداری باشد که بی‌هیاهو و بی‌ادعا، شعله‌ای از دانایی و آرامش را روشن نگه می‌دارد تا رهگذران راه خویش را گم نکنند.

شاید نتیجه و تأثیر کار کتابخانه‌ها و کتابداران به ظاهر ملموس و فوری نباشد، اما چه بسیار افرادی که سال‌ها بعد به یاد خواهند آورد کتابی که در روزی سخت به دستشان رسید، گفت‌وگویی که در کتابخانه با آنان شد، یا فضای امن و آرامی که فرصتی برای اندیشیدن و تاب آوردن در اختیارشان گذاشت. در روزگاری که بسیاری از آدم‌ها در جست‌وجوی روزنه‌ای از امید هستند، کتابخانه‌ها می‌توانند همان آتش افروخته بر فراز کوه باشند که از دور دیده می‌شوند و نوید دوام آوردن تا سپیده‌دم را می‌دهند. پایگاههای اثرگذاری که تنها مکانی برای امانت گرفتن کتاب نیستند؛ بلکه سنگری فرهنگی و پناهگاهی اجتماعی به شمار می‌روند که موهبت‌های ارزشمندی همچون آگاهی و دانایی و فراغت و آرامش عرضه می‌کنند.  

برنده جایزه هانس کرستین آندرسن در سال 2024 میلادی، سخنرانی زیبا و تاثیرگذارش را چنین ادامه می‌دهد: مارتین بوبر (فیلسوف و شاعر آلمانی) در یکی از کتاب‌هایش به بخشی از کتاب مقدس اشاره می‌‌کند:. آدم سیب را از درخت معرفت کنده و خورده بود که خداوند او را مورد خطاب قرار داد. او پشت بوته‌ای پنهان می‌شود. خدا از او می‌‌پرسد «آدم! کجایی؟» مارتین بوبر می‌گوید: خداوند این سوال را فقط از آدم نمی‌پرسد. او از همه از تک تک ما می‌‌پرسد کجایی؟ الان کجا قایم شده‌ای؟ پشت چه حرفه‌ای، چه کاری، چه نقابی پنهان شده‌ای؟ پشت کدام شعار؟ عملکرد؟ یا کدام بوته در زندگی خود پنهان شده‌ای؟

شاید برای کتابداران نیز این پرسش بیش از هر زمان دیگری معنا داشته باشد، «کجایی؟»، آیا در روزگار دشوار، در کنار مردمانی ایستاده‌ایم که به دانایی، امید و همدلی نیاز دارند یا در پناه روزمرگی‌ها و عادت‌های حرفه‌ای خود پنهان شده‌ایم؟ آیا کتابخانه برای ما تنها یک محل کار است یا آن را به مأمنی برای گفت‌وگو، آرامش و تاب‌آوری اجتماعی بدل کرده‌ایم؟ این پرسش تکان‌دهنده، دعوتی است برای بیرون آمدن از پشت نقاب‌ها و پاسخ دادن به مسئولیت انسانی خویش. شاید پاسخ ما در همان چراغ‌هایی نهفته باشد که در کتابخانه‌ها روشن می‌کنیم؛ در کتابی که به دست خواننده‌ای مضطرب می‌رسد، در داستانی که اندکی امید می‌آفریند و در حضوری که یادآوری می‌کند هنوز کسانی هستند که پاسدار روشنایی‌اند.

عنوان این نوشتار برگرفته از شعری زیباست که در نخستین ماههای جنگ ایران و عراق توسط قهرمان سابق شطرنج ایران، هادی مومنی سروده شده است. شاعر در آن فضا، تصویری از ایرانی در آتش را به تصویر ‌می‌کشد؛ با این حال، از افق روشن پیروزی و رسیدن سپیده پس از شب یلدا نیز سخن می‌گوید. این هم‌نشینیِ رنج و امید، سوختن و برخاستن، همان چیزی است که در حافظه تاریخی ما بارها و بارها تکرار شده است:

وقتی درفش سبز پیروزی

بر کوه‌هایت شعله‌ور‌ گردد

وقتی شب یلدا سحر گردد

از عاشقان كُشته‌ات يک دَم

یادآور

ای زیبای لیلی‌وش!

ایرانِ در آتش!

 

زارعی، عیسی (1405).« برای آن زیبای لیلی‌وش!». سخن هفته لیزنا، شماره 803، 19 مردادماه 1405.

 

دیدگاه کاربران

هنوز دیدگاهی برای این خبر منتشر نشده است.

ارسال دیدگاه

برای کاربران مهمان، قبل از ارسال برای بررسی، کد تایید پیامکی ارسال می‌شود.