لیزنا (گاهی دور / گاهی نزدیک: 43)، مجید صمیمینژاد، معاون کتابخانه مرکزی پردیس کشاورزی و منابع طبیعی دانشگاه تهران: این عبارت را از دکتر شریعتی شنیدهام و همیشه در دایره قلبم و ذهنم زنگ خورده است. او در خصوص مذهب ما گفته بود که شنیده بودم سکوت، گویای هزار ناگفته است، اما گویایی سکوت را تاکنون ندیده بودم. که بگوییم ولی انگار هیچ نگفته باشیم.
امروز در حسینیه ارشادم. جایی که زیر طنین صدای شریعتی لرزیده است. مردی که هرگاه صدایش را شنیدهام، گویی به اقلیمهای دیگر سفر کردهام؛ آنگاه خون در عروقم به جوشش درآمده؛ آرزومند شدهام که کاش در آن روزها که علی بر محراب حسینیه خطابه میخواند، من نیز در میان حضار بوده بودم. آرزومند شدهام که آنگاه که در مسجد نارمک از فلسفه شهادت میگفته و ساواک برنامهاش را به هم ریخته بوده، من نیز در میان مسجدیان بودم تا لنگه کفشم در فشار جمعیت گم شود یا... نه... سرمست از رویای مرگی سرخ، حفرهای سوزان بر صفحه قلبم، نَقر شده دیده باشم.
اینجا حسینیه است و در این روز بهار، مجمع عمومی انجمن کتابداری و اطلاعرسانی ایران. چهرههای غریبه و آشنا میآیند و میروند؛ بزرگترها به صدر مجلس فراخوانده میشوند؛ کتابداران در کار دید و بازدیدند؛ خندهها؛ بوسهها؛ نورچشمی چطور است ها.... من اما این انتها، روی ردیفهای هنوز نیمه خالی صندلیها، نشستهام و به سقف فیروزهای حسینیه خیره شدهام.
وقتی تیزر کتابخانه حسینیه پخش میشود. وقتی صدای تو، ای دکتر نازنین من، در همان ابتدا، از چگونه زیستن میگوید، من باز مجنون میشوم، با همان حس و حال نوجوانی. بغضی که در سینه دارم بالاتر میآید و بر گلویم چنگ میاندازد و اگر کنار دستیام، بو نبرده باشد، چشمهایم قدری نمناک شده است.
اینجا، میان کتابداران، من با فراز و نشیبهای خطابههای تو همچون مستی و دلشدهای رقص میخورم. به حرفهای که برگزیدهام، میاندیشم و به تو که از گفتن و ساکت نماندن میگویی. به تو که از خاکشیر مزاج بودن انسانها آتش میگیری. به تو و به بغضی که همیشه ته مایه صدایت بود: بغضی که کیمیای هزار حرف نگفته بود.
با توام، دکتر نازنین من، من حرفهای را برگزیدهام که در آن رساندن آگاهی به اهلش شرط نخستین است. من حرفهای را برگزیدهام که در آن نه چون حسین بن عبدالله سینا، "عالمِ تر و تمیز توی طاقچه نشسته" باشم و نه چون حسین بن منصور حلاج، "مردی پاک در راهی پوک". خواستهام اهل حرفهای باشم که چون حسین بن علی (ع) و به سان خواهرش، "پیامرسانِ پیامِ برادر"، از گفتن و رساندن آگاهی بر خود ببالم.
دکتر نازنین من، تو را میبینم در یکی از سلولهای تنگ و تاریک قزل قلعه: غرق در دود سیگار و غرق در کتاب و غوطهور در اندیشه.
دکتر دلشدۀ من، من از اینهمه سکوت بیزار شدهام. از اینکه بگویم و دیگران هیچ نگویند. از اینکه دیگران بخواهند حرفهایشان را من بگویم و باز هیچ نگویند. از آن لبخندهای به خصوص و سرتکان دادنهای بامعنا که "... بیچاره ساده را ببین، سیاست نمیفهمد..." ، خسته نشدهام، اما احساس تنهایی میکنم.
تو به من آموختی که به دیگران لبخند بزنم، حتی اگر دیگران گمان سوء استفاده را ببرند.
تو به من گفتی که اگر روزی، کاخ رویاهایم را، چیزی که ماهها برای ساختنش رنج بردهام، در برابر چشمانم ویران ببینم، باز از نو بسازمش.
از تو آموختهام که حرفم را صریح و بی ملاحظه و محکم بگویم و به عاقبتش هم نیندیشم.
من از این همه بینظری و سکوت به تنگ آمدهام. از اینکه حِرفهام و حَرفم در میان برج و باروهای سست کتابخانهها بماند و بپوسد، دلزدهام. از اینکه کتابداران و اطلاعرسانان، در کار خود هم ملاحظه کنند و "نه" و "هانِ" خود را ذیل همین یادداشتهای لیزناییان نگویند، دلگیرم. از این همه گویاییِ سکوت در حرفهام به تو و خطابههای تند تو پناه بردهام... به خود میآیم، برگه رأی در دستم مچاله شده، برگه را به نزدیک صندوق رأی میبرم... اما دیگر فرصت رأی دادن به اتمام رسیده... رأیم در دستم میماسد... .