از او بیاموزیم

 

 

لیزنا (گاهی دور/ گاهی نزدیک: 82)،پروانه مدیرامانی، آموزشگر و کتابدار کتابخانه مرکزی دانشگاه علوم پزشکی مشهد

 

بخوان که ترنم کلامت در این کویر شنیدنی است /

بخوان که آسمان از بلندای زمین هبوط کند /  بخوان که رودها، دریایی شوند

و باغ در فصل رویش، عاشقانه سبزگردد/  بخوان که خدا دلتنگ صدای توست/  وقتی شعر می خوانی

بخوان که باران ببارد /  بهار بیاید /  ماه بخندد/  وعشق تر شود...

 

پدرم معلم بود و شاهد بودم که با چه عشقی معلمی می کرد، خدای را شاکرم که همسرم نیز استادی است عاشق و  برای همین در آستانه روز معلم قصد کردم که از معلمان  بنویسم، از کردار و گفتارشان و هرآنچه او را تبدیل به معلم،  آموزگار و استادی ماندنی می کند. بر این باورم که آرام کردن امواج متلاطم در فضای کلاس،  قدرت و مهارت نیاز دارد، هنر نیاز دارد ، هنری که می توان آن را (هنر معلمی) نامید و بالاتر و والاتر از همه عشق می خواهد . نگاهش،  قلبش طراوت دارد و  گرم و صمیمی است.  مشق عشق می دهد.  از این روست که نمی توانم سهل و آسان هر فردی  را که کلامی به من آموخت  معلم، آموزگار و استادی ماندنی و اثرگذار بنامم.   

 

سالهاي سال آموزه هاي آنها را به گوش جان مي شنودم و از خانه تا مدرسه، تا دبیرستان، تا دانشگاه با هرگام جهان را نه بهتر بلکه منتقدانه و کنجکاو نگریستم و نه قضاوت بلکه تحلیل کردم.

 

آن آموزگارو استاد اثرگذار من،  هميشه بي صبرانه در انتظار پرسش هاي شاگرد و دانشجويش بود،و مهربانانه و هوشيارانه پاسخ مي گفت و دری دیگر را می گشود و چشمه علم می جوشید.

 

آن آموزگار و استاد اثرگذار من به عهد و عمل و بالاتر از آن به گفته هایش وفا می کرد ، تعهد داشت که در کنار علم،  آگاهی هم بدهد  و انگیزه و امید به آموختن و اندیشیدن را می آموزاند.

 

آن آموزگارو استاد اثرگذار من  می دانست با چه زبانی با شاگردان سخن بگویدو ارتباط با آنها را می دانست. مهارت های آموزشی نوین را فرا می گرفت و با بیان و قلمی قابل تامل و قوی روحیه تفکر و تعقل را در شاگردان و دانشجویان شکوفا می کرد.

 

آن آموزگار و استاد اثرگذار من، هدایت گر بود و پشتکار داشت. لحظاتی که با او و در کلاسش  سپری می شد، همه  عشق و شادابی و نور و شور و امید بود. بي ادعا بود و با فروتنی علمش را نه تبلیغ بلکه می آموزاند.

 

خدای را هزاران بار شاکرم که در مسیر زندگی ام تا به امروز بارها با این گونه انسان های ناب ،  عالم و عاشق آشنا و همتشین بودم و هستم.

 

الا ای ساحل امید،  سعی عاشقان دریاب/ که ما کشتی در این طوفان به سودای تو می رانیم ( هوشنگ ابتهاج)