لیزنا (گاهی دور / گاهی نزدیک 93): زهرا چخماقي، مجري و گزارشگر خبر تلويزيون: يادم میآید که قدیمها زیاد دوست نداشتم که بخواهم به کسی هدیهاش دهم. تصوری از کادوی تولد دادن به دوستانم حتماً وسایل بازی یا لباس بود، هرچیزی بجز کالای فرهنگی، بجز کتاب!
ولی پدرم همیشه دو تا کتاب کودک یا نشریه ویژه کودک را به زیبایی تمام کادوپیچ میکرد و به من میسپرد تا به مراسم جشن تولد بچۀ همسایه ببرم...
کتاب خواندن و ورق زدن کیهان بچهها را دوست داشتم ولی تصور نمیکردم بچههای همسن و سال من هم دوست داشته باشند. دربارۀ تفاوتهای خانوادهام و تربیت در دهۀ 60 و 70 حرف میزنم.
خانوادۀ اهل مطالعهای داشتم که هم مادر و هم پدرم روز به روز بیشتر از قبل سعی می کردند ما 4 خواهر و برادر را با دنیای کاغذ و کتاب آشنا کنند.
اتاق پدرم هميشه و هنوز مملو از كتابهايي است كه كمد و قفسه براي نگه داشتنشان جوابگو نيست. كتابها و مجلات از زمين تا نزديكي سقف رديف به رديف كنار هم چيده شدند و اين تصوير هميشگي اتاق بابا است..
جديترين كتابي كه بعد از نشريات كيهان بچهها و سروش كودكان و سلام بچهها خواندم كتاب «ظهر روز دهم»نوشتۀ مرحوم قيصر امينپور بود. با صفحاتي گلاسه و نقاشي شده. يادش بخير.
خيلي سريع از تمام سالهاي گذشته عبور ميكنم و ميرسم به اواخر دهۀ ٨٠ كه خيلي جدي و با وجودي كه رشتۀ اول تحصيليام در دانشگاه رشتۀ نفت گرايش پتروشيمي بود، وارد عرصۀ خبرنگاري هم در حوزۀ مكتوب و هم تصويري (گزارش گري تلويزيون) شدم.
خيلي زودتر از آنچه انتظار داشتم توانستم در كارم نسبت به بقيۀ همكاران جلو بيفتم.رازش را فقط و فقط يك نكتۀ مهم ميدانم آن تنفس در هواي كتاب و واژهها بود كه ذرهذره و در طول ساليان كودكي و نوجواني تا جواني، من رو به خودش علاقهمند كرده بوده است و حالا به نتيجهاي لذتبخش رسيده بودم.بهراحتي از پس نوشتن متنهاي گزارشهاي مختلف خبري، توليدي، مكتوب و تصويري (نريشن) برميآمدم و به ديگران هم كمابيش كمك ميكردم، صرفاً بهخاطر اينكه قلم و ذهني بهتری نسبت به ديگران داشتم (اميدوارم واقعاً اين صحبتها را حمل بر خودستايي بنده نذاريد).
بخش عمدۀ اين تمايز به این خاطر بوده و هست كه از دوران کودکی كتاب و مجلات ميخواندم و در جريان خبرها و تحليل و نظرها بودم و به دليل دايرۀ لغاتي كه به واسطۀ كتابهای ادبي و شعر نسبتاً خوب بود توانستم در كار خبرنگاري و گزارشگري تلويزيون و در حقيقت دكوپاژ كار خبري و حيطهاي كه در اون مشغول هستم خوب ظاهر بشوم و در مواردي به لطف خدا مورد تقدير واقع بشوم.
گرچه از بد روزگار زندگي درزمانۀ جديد بين من و كتاب تا حدي فاصله انداخته و نهايتاً میتوانم مجله و روزنامه و چند سايت و مقاله را بهطور پیوسته بخوانم، ولي هيچوقت و هيچوقت يادم نميرود كه از انس با كتاب و ادبيات و شعر، تا چه اندازه در كارم موفق بودهام که آن را مرهون دوران كودكي و نوجوانيام هستم كه كتاب به معناي واقعي يار مهربانم بود.
اما...
حيفم میآید كه از پدر و مادر عزيز و خوبم تشكر و قدرداني نكنم كه اگر بنده و خواهر برادرانم را به باغ دانايي دعوت نميكردند اوضاع جور ديگري بود.
پدري نويسنده و شاعر و خطاط، اهل فرهنگ و هنر و ذوق و مادري رسانهاي كه باز هم اهل كتاب و ادبيات و مطالعۀ بسيار و استاد فنّ بيان و گويندگي كه از من تا هميشه و تا ابد جدا از رابطۀ فرزندي، شاگرد كوچكشان هم هستم و خواهم بود...
از شما هم سپاسگزارم برای پيشنهاد خوبي كه داديد تا مطلبي بنويسم بين ارتباط خبرنگاري و كتاب. با اين پيشنهاد شما در زمان سفري دلنشين كردم و به نقطهاي رسيدم كه امروز ميتواند تلنگري مثبت براي خيلي از پدر و مادرها باشد. اين يادآوري كه كودكان خود را به باغ دانايي مهمان كنيد، حتماً پشيمان نخواهيد شد.بنده كه كسي نيستم، ولي ميدانم و ميدانند كه از انس با كتاب چه بسيار انسانها كه راه سعادت و كمال پيش گرفتند و عاقبت بخير شدند.
روزگار بر شما خوش