امروز: ۱۴۰۵/۰۴/۱۰
فارسی
برگ سپید

نقدی بر کتاب «قلعه مالویل»

کد خبر: ۶۰۰۲۸۱۴۰۵/۰۴/۰۱منبع: لیزنا
نقدی بر کتاب «قلعه مالویل»

غزل فرخی

درباره نویسنده

روبر مرل از آن نویسندگانی است که زندگی شخصی‌‌اش بی‌سروصدا در تار و پود آثارش حل شده است. او در سال ۱۹۰۸ در الجزایر و در حاشیه جغرافیای فرانسه آن روزگار به دنیا آمد. مرل پیش از آنکه رمان‌نویس شناخته شود، استاد ادبیات انگلیسی بود، کسی که در دنیای کلمات زندگی می‌کرد و بعدها پس از تجربه حضور در جنگ جهانی دوم، دنیایی از کلمات و متونی ساخت که بازتابی از اثرات جنگ بر روح و روان او و نگاهی بی‌اغراق به انسان در شرایط افراطی بود چرا که جنگ برای مرل فقط میدان نبرد نبود؛ آزمایشگاهی بود که در آن اخلاق، عقلانیت و انسانیت تا مرز فروپاشی می‌رفتند.

شناخت من از روبر مرل، نه از مسیر زندگی‌نامه‌ و فهرست آثار او، بلکه از دل قلعه مالویل می‌گذرد، از جهانی که او ویران می‌کند تا انسان را عریان‌تر نشان دهد. نویسنده‌ای که با به تصویر کشیدن فاجعه‌ای عمیق، نشان داد نه خود فاجعه بلکه آنچه پس از آن آن باقی می‌ماند موجب تحیر است. مرلی که در قلعه مالویل شناختم، نویسنده‌ای است دقیق، خونسرد و بی‌رحم در صداقت. نویسنده‌ای که شخصیت‌هایش را در موقعیت‌هایی عاری از هرگونه اصل از پیش تعیین‌شده رها می‌کند و بار اخلاقی تصمیمات آنان را مهم جلوه می‌دهد.

درباره کتاب

داستان با روایتِ زندگی‌بخشی به قلعه مالویل آغاز می‌شود، قلعه‌ای که پس از سال‌ها توسط امانوئل حیات خود را از سر می‌گیرد و در ادامه داستان از معدود مکان‌هایی خواهد شد که حیات بازپس‌گرفته خود را به سادگی از دست نداده است. قلعه‌ای که پس از رسیدن به نقطه اوج داستان و رخ دادن انفجار هسته‌ای، دیگر نه تنها یک مکان بلکه یک ایده و استعاره‌ای از قدرت است. دیوارهای ضخیم آن هم زمان محافظ هستند و محدودکننده. قلعه به تدریج از پناهگاهی برای بقا به مرکزی برای اعمال قدرت بدل می‌شود. مرل به خوبی نشان می‌دهد که چگونه حتی پس از فروپاشی کامل تمدن، الگوها در حال تکرار خود در تاریخ هستند: میل به قدرت و سلطه، ساختن سلسله مراتب و مرز میان خودی و غیر آن، قانون‌گذاری و توجیه خشونت به عنوان تلاشی برای بقا. در این شرایط، امنیت بهانه‌ای می‌شود برای شکل‌گیری اقتدار؛ و اینجاست که قلعه از نماد نجات به نماد خطر بدل می‌گردد.

در قلعه مالویل بیش از آنکه به خود فاجعه پرداخته شود، به پس‌لرزه‌های انسانی آن توجه می‌شود. سکوت پس از فاجعه از بانگ انفجار مهیب‌تر است و خبر از یک حذف ناگهانی می‌دهد؛ حذف تمدن، نظم، و قطع شدن پیوستگی تاریخی انسان. و شکستن این سکوت سنگین، نیازمند معناسازی دوباره زندگی توسط شخصیت‌هاست.

نثر آن آرام است، حساب شده و به طرز عجیبی بی‌هیجان و در تضاد با عمق فاجعه. مرل احساسات را فریاد نمی‌زند، آن‌ها را به مخاطب واگذار می‌کند و همین فاصله عاطفی باعث می‌شود خواننده مدام در حال قضاوت اخلاقی باشد و نه صرفا همدلی احساسی.

امکان‌پذیر نیست امانوئل، شخصیت اصلیِ عمل‌گرا، منطقی و تا حدی سرد داستان را نادیده گرفت. مرل عامدانه او را از احساسات افراطی و حس مالکیت تهی کرده تا مخاطب را وادار به تفکر به جای او کند.

امانوئل سنگ بنای اجتماع به پا خواسته از خاکسترشان را نه بر اساس اخلاق که بر اساس کارآمدی بازتعریف می‌نماید. تصمیم‌های او در مواقع اضطرار و غیر آن اغلب منطقی‌اند و همین منطق، گاه ترسناک است و بوی خشونت می‌دهد؛ خشونتی که نه از خشم و موضع اعمال نفوذ، که از محاسبه می‌آید. او همواره نماینده این پرسش اساسی است که برای حفظ زندگی و بقا، می‌توان از انسانیت به جا مانده از دوران پیش از فاجعه کاست یا خیر؟

در خلأ معنایی پس از فاجعه، دین دوباره سر بر می‌آورد. اینبار نه الزاما به عنوان ایمان، بلکه به مثابه ابزار معنا و کنترل و در پاسخ به ترس و خستگی عقلانی. مرل تقابل ظریفی میان عقل علمی، باور دینی و قدرت سیاسی ایجاد می‌کند و نشان می‌دهد که هیچ کدام کاملا نجات‌بخش و یا کاملا مخرب نیستند. آنچه نابودکننده است پیوند اینان با ترس جمعی است، دقیقا همان جایی که ایمان جای اندیشیدن را می‌گیرد و به جای تزریق آرامش، اطاعت می‌سازد.

در بینابین روایت اما، با وجود نابودیِ تقریبا تمامِ گذشته، نگاه‌هایی از آن دوران همچنان به قوت خود باقی است و این نگاه‌ها بر روی زنان داستان متمرکز هستند. هرچند که اهمیت حضور زنان و نقش آنان در پیشبرد این زندگی ابتدایی، به جِد تعیین شده است اما همچنان این زنانِ آینده‌ساز و ارزشمند، زیر سایه ساختار مردسالارِ بازتولیدشدۀ قبلی زندگی می‌کنند و تصمیمات حاشیه‌ای و شاید نچندان تأثیرگذار داستان بر عهده آن‌ها گذاشته شده است. این حذف نسبی نشان از حقیقتی تلخ دارد و آن، این است که نابرابری‌های جنسی علیه زنان حتی پس از مرگِ حیات و در جهانی که با کمبود نیروی مادرانه و حیات‌بخش روبه‌روست، همچنان به قوت خود زنده و پابرجا هستند.

در نهایت مرل با به تصویر کشیدن فاجعه‌ای نابودکننده نشان داد که بزرگ‌ترین و ویران‌کننده‌ترین خطر در این جهان، ناتوانی انسان در تغییر خویش و عبور از عادات و ذهنیت‌های قدیمی‌اش است.

برش‌هایی از کتاب

آن روز که تاریخ به علت فقدان موضوع قطع می‌شود روز آغاز ظلمت است؛ تمدنی که تاریخ سیر آن را نقل می‌کرد پایان یافته است.

انسان تنها حیوانی است که می‌تواند فکر نابودی خودش را بکند و تنها حیوانی است که از این فکر درمانده و مأیوس می‌شود. چه جانور عجیبی است انسان! جانوری که تا به آن حد به نابودی خود حریص است و تا به آن اندازه به خود مشتاق.

چرا خدا به آفریدگان خود اجازه داده است که آفرینش او را نابود کنند؟ ولی بهتر آنکه طرح این فکرها را کنار بگذاریم. آیا ایمان داشتن لاقل مرا دلگرم می‌کرد؟ نمی‌دانم، گمان نمی‌کنم. ولی این فکرها از من خیلی بعید است. خیلی خیالی است. و وقتی هم خواب می‌بینم خواب کسی را که اصلا نمی‌بینم خدا است.

آدم با چیزهایی که مایه حیاتش هستند خو می‌گیرد، چندان که با آن‌ها خودمانی می‌شود و آن‌ها را جزو حتمیات می‌انگارد. و این درست نیست؛ هیچ چیز را برای همیشه نمی‌دهند و همه چیز زوال‌پذیر است.

وقتی عمر به کندی می‌گذرد، وقتی دیگر روزها و سال‌ها با آن سرعت وحشت‌آور از جلوی چشم ما نمی‌گذرند، و بالاخره وقتی آدم فرصت زندگی کردن دارد از خود می‌پرسم که چه چیز از دست رفته است.

سخن پایانی

خواندن همین یک کتاب از مرل کافی است تا بدانید در دنیایی که او از کلمات می‌سازد، شما با نویسنده‌ای روبه‌رو هستید که باور دارد بحران انسان را عوض نمی‌کند و تنها او را مبرهن‌تر از آنچه در شرایط عادی بروز می‌دهد، به نمایش می‌گذارد. او در جهان فکری‌اش با آنکه بند امید را از انسان رها نکرده اما با این حال نسبت به او خوش‌بین نیز نیست.

روبر مرل در قلعه مالویل، جهان بیرون آن را تا مرز ویرانی کامل می‎‌برد اما هیچ هیجانی از آن نمی‌سازد. خبری از انفجارهای بزرگ و هراس بی‌امان نیست. همه چیز خیلی زود و در حالتی از خلسه اتفاق افتاده و تمام شده، و ما نیز همراه با شخصیت‌ها تا مدتی نامعلوم می‌سوزیم و می‌نوشیم و سپس زندگی و آداب آن را از نو فرامی‌گیریم؛ و از فاجعه تنها یک چیز را به خاطر می‌سپاریم و آن هم پیامدهایی است که برایمان به جا گذاشته است و ما نیز همچون شخصیت‌های داستان مدام در ذهن خود در جستجوی این سوال خواهیم بود که: حال، انسان چه می‌کند؟

 

مشخصات کتاب

قلعه مالویل/ روبر مرل؛ ترجمۀ محمد قاضی._ تهران: نیلوفر، ۱۳۸۴. (۵۸۲ ص)

درباره نویسنده متن

در دانشگاه شهید بهشتی و رشته مدیریت اطلاعات در مقطع ارشد به تحصیل مشغولم. نامم غزل فرخی است و چند سالی از این عمر ۲۳ ساله را به بازی‌های کوچک با کلمات و شیفتگی در نوشتن گذراندم. برای سال‌های باقی‌مانده اما، بسیار مشتاق تجربه‌های نو در حوزه‌های فکری و فرهنگی هستم.

دیدگاه کاربران

هنوز دیدگاهی برای این خبر منتشر نشده است.

ارسال دیدگاه

برای کاربران مهمان، قبل از ارسال برای بررسی، کد تایید پیامکی ارسال می‌شود.