امروز: ۱۴۰۵/۰۶/۲۶
فارسی
برگ سپید

مالویل؛ جایی که هرگز نرفته‌ایم، اما دلمان برایش تنگ می‌شود

کد خبر: ۶۰۲۴۶تاریخ انتشار: ۱۴۰۵/۰۶/۲۶منبع: لیزنا
مالویل؛ جایی که هرگز نرفته‌ایم، اما دلمان برایش تنگ می‌شود

مهسا فردحسینی

بعضی کتاب‌ها را که تمام می‌کنی، قصه‌شان در ذهنت می‌ماند؛ اما بعضی دیگر کاری می‌کنند که دلت برای جایی که هرگز در آن نبوده‌ای تنگ شود. «قلعه مالویل» برای من از دسته دوم بود.

«قلعه مالویل» را در صحبت با یکی از دوستانم شناختم که تازه کتاب را خریده بود و مشتاق بود که خواندنش را آغاز کند و او هم از برنامه «کتاب بازِ» سروش صحت نامش را شنیده بود که میهمان برنامه به صحت گفته بود: " آیا قلعه مالویلِ روبر مرل، ترجمه محمد قاضی را خواندی و او گفته خیر و مهمان در پاسخ می گوید: «خوش به حالت؛ چون فرصت داری آن را بخوانی و از آن لذت ببری»". این جملات را دوستم برایم تعریف کرد و من هم مشتاق که آن را بخوانم و همان شب نیز یادداشتی برای برگ سپید لیزنا به دستم رسید که نقدی بر کتاب قلعه مالویل بود و من این هم‌زمانی را به فال نیک گرفتم و در ایام نمایشگاه کتاب آن را به صورت مجازی سفارش دادم.

 برای اینکه حتما خودم را با وجود مشغله‌های روزمره مقید به خواندن کنم با همان دوستم قرار گذاشتیم با هم شروع کنیم و خواندن را ادامه دهیم و درباره آن گفتگو کنیم.

 و اینگونه وارد قلعه مالویل شدیم.

الان که این یادداشت را می‌نویسم و از مالویل بیرون آمدم ذهنم -یا بهتر بگویم دلم - آنجاست.....

من درباره روبر مرل نمینویسم. در نوشته های پیشین درباره اش صحبت شده و فقط درباره داستان و تجربه ای که از خواندنش داشتم می‌گویم: «قلعه مالویل» از آن کتاب‌هایی است که قدرتش را خیلی زود به رخ خواننده نمی‌کشد. روبر مرل آرام شروع می‌کند؛ آن‌قدر آرام که پیش از آنکه متوجه شویم، وارد زندگی امانوئل و آدم‌های اطرافش شدیم و مالویل دیگر برایمان فقط نام یک قلعه نیست.

 راوی و شخصیت اصلی داستان، امانوئل، با جزئیات فراوان از آدم‌ها، مکان‌ها، حیوانات، زمین‌ها، و اتفاقات اطرافش حرف می‌زند. شاید در ابتدا بعضی از این توضیحات طولانی به نظر برسند، اما هرچه جلوتر می‌رویم، می‌فهمیم همین جزئیات هستند که مالویل را برایمان واقعی می‌کنند.

سپس، اتفاقی رخ می‌دهد که همه‌چیز را تغییر می‌دهد و از آنجا به بعد، مالویل دیگر فقط محل وقوع داستان نیست.

کم‌کم آدم‌هایش را می‌شناسیم. اخلاقشان را می‌دانیم، از اختلاف‌هایشان خبر داریم و به رابطه میان آنها عادت می‌کنیم. اگر خطری یکی از آنها را تهدید کند، نگران می‌شویم؛ از خوشحالی‌شان خوشحال می‌شویم و اتفاق‌های تلخشان واقعاً ناراحتمان می‌کند.

مرل به شکلی عجیب موفق می‌شود خواننده را وارد این خانواده کوچک کند؛ طوری که بعد از مدتی احساس می‌کنی تو هم جایی در گوشه‌ای از همان قلعه زندگی می‌کنی.

ترجمه روان فارسی از محمدقاضی هم در شکل‌گیری این حس بی‌تأثیر نیست. با وجود جزئیات زیاد، متن به‌خوبی خوانده می‌شود و تصویر بسیاری از مکان‌ها و اتفاقات به‌راحتی در ذهن شکل می‌گیرد.

همانطور که گفتم راوی اصلی داستان امانوئل است و به خوبی همه چیزا به تصویر می‌کشد. او تقریباً تا نزدیکی پایان داستان بیش از حد قهرمان است. باهوش است، مدیریت می‌کند، تصمیم می‌گیرد، دیگران به او اعتماد دارند و معمولاً هم تصمیم‌هایش نتیجه می‌دهد. گاهی هنگام خواندن، آدم را یاد قهرمان‌های فیلم‌های هالیوودی می‌اندازد؛ همان شخصیت‌هایی که انگار همیشه یک قدم از بقیه جلوترند و نهایتاً راهی برای پیروز شدن پیدا می‌کنند.

این مسأله برای من یکی از نقاط ضعف داستان بود؛ چون گاهی شخصیت امانوئل را کمی از باورپذیری دور می‌کرد. این که خواننده دوست دارد قهرمانش همیشه پیروز شود و این اتفاق در طول داستان دارد خوب پیش می‌رود خیلی حس خوبی است، اما به نظرم مرل در این زمینه گاهی اغراق می‌کند؛ هرچند در ادامه، به شیوه خودش این ضعف ــ دست‌کم از نگاه من ــ را جبران می‌کند.

البته یک نکته باعث می‌شود بتوان جور دیگری هم به این مسئله نگاه کرد: بیشتر چیزهایی که درباره امانوئل می‌دانیم، از زبان خود امانوئل است. او فقط شخصیت اصلی داستان نیست؛ راوی آن هم هست.

پس شاید تصویری که از این مرد موفق، باهوش و همیشه مسلط بر اوضاع داریم، کاملاً بی‌طرفانه نباشد. مخصوصاً وقتی توما (یکی از افراد قلعه) گاهی وارد روایت می‌شود و بعضی حرف‌های امانوئل را تکمیل یا حتی اصلاح می‌کند، بیشتر متوجه می‌شویم که شاید داریم تاریخ مالویل را از نگاه خود امانوئل می‌خوانیم، نه تمام حقیقت را.

اما بخشی که من کمتر دوست داشتم - یا صریح تر بگویم دوست نداشتم- پایان کتاب بود.

مرل تقریباً در تمام رمان برای تعریف اتفاقات از زبان امانوئل عجله ندارد. برای آدم‌ها وقت می‌گذارد، مکان‌ها را می‌سازد و اجازه می‌دهد حوادث را همراه شخصیت‌ها تجربه کنیم.

ولی در فصل پایانی ناگهان همه‌چیز سرعت می‌گیرد. زمان سریع‌تر می‌گذرد و اتفاقاتی که هرکدام می‌توانستند چندین صفحه یا حتی یک فصل کامل باشند، در چند جمله یا چند صفحه خلاصه می‌شوند. اختلافات میان زنان قلعه، تولد کودکان، تغییرات مالویل و اتفاقاتی که طی سال‌های بعد رخ می‌دهد، دیگر مثل قبل روایت نمی‌شوند؛ بیشتر شبیه گزارشی هستند از اینکه «بعدها چه شد».

و شاید مهم‌ترین دلیل این تغییر حس، عوض شدن راوی باشد.

تا وقتی امانوئل حرف می‌زند، انگار خودمان در مالویل هستیم. کنار آدم‌هایش غذا می‌خوریم، نگرانشان می‌شویم، تصمیم می‌گیریم و منتظریم ببینیم فردا چه اتفاقی خواهد افتاد.

اما وقتی روایت به توما می‌رسد، ناگهان چند قدم از مالویل فاصله می‌گیریم.

دیگر آنجا زندگی نمی‌کنیم؛ داریم درباره‌اش می‌خوانیم.

البته شاید این دقیقاً همان چیزی باشد که مرل می‌خواسته است.

امانوئل برای بخش بزرگی از کتاب، مرکز جهان مالویل است. آن‌قدر حضورش پررنگ است که گاهی تصور ادامه این جامعه بدون او دشوار می‌شود. اما در نهایت می‌بینیم که مالویل از امانوئل بزرگ‌تر است. آدم‌ها می‌آیند و می‌روند، حتی قهرمان‌ها؛ اما زندگی ادامه پیدا می‌کند.

از این زاویه، تغییر راوی و شکل پایان‌بندی قابل دفاع و حتی هوشمندانه است.

اما قابل دفاع بودن یک پایان لزوماً به این معنی نیست که باید آن را دوست داشته باشیم. من پایان را دوست نداشتم. ناگهانی تمام شد. من دوست داشتم مرل کمی بیشتر در مالویل می‌ماند.

دوست داشتم تولد کودکان را همان‌طور تجربه کنم که اتفاقات قبلی را تجربه کرده بودم. دوست داشتم تغییر روابط آدم‌ها، اختلافات، شادی‌ها و شکل گرفتن نسل جدید را ببینم، نه اینکه فقط از وقوعشان باخبر شوم. درباره تولد کودکان، اگر امانوئل راوی بود، احتمالاً انتظار، نگرانی آدم‌ها، واکنش افراد قلعه، وضعیت مادر، اولین لحظه دیدن بچه و معنای تولد یک انسان در جهانی که تقریباً نابود شده را تجربه می‌کردیم.

شاید اگر بخش پایانی چند ده صفحه بیشتر ادامه پیدا می‌کرد و توما هم مثل امانوئل اتفاقات را زندگی می‌کرد و برایمان تعریف می‌کرد، پایان کتاب تأثیر بسیار بیشتری داشت.

با این حال، پایان نه‌چندان دلخواه من باعث نمی‌شود «قلعه مالویل» را کتابی ندانم که ارزش خواندن دارد.

چون بزرگ‌ترین کاری که روبر مرل انجام می‌دهد، ساختن یک داستان درباره یک فاجعه نیست؛ او یک جامعه کوچک می‌سازد و ما را مدتی درون آن زندگی می‌دهد.

وقتی کتاب تمام می‌شود، فقط امانوئل، توما، لامنو، مومو و دیگر آدم‌های داستان نیستند که در ذهن باقی می‌مانند. خود مالویل هم می‌ماند؛ قلعه، حیاط‌ها، سرداب، زمین‌ها، حیوانات و آدم‌هایی که زمانی در آن زندگی می‌کردند، و شاید عجیب‌ترین حسی که بعد از بستن کتاب داشتم همین بود:

احساس کردم از جایی برگشته‌ام که هیچ‌وقت واقعاً آنجا نبوده‌ام.

 

مشخصات اثر:

قلعه مالویل/ روبر مرل؛ ترجمۀ محمد قاضی._ تهران: نیلوفر[1]، [2]۱۳۸۴. (۵۸۲ ص)

درباره نویسنده متن:

مهسا فردحسینی، دکتری علم‌اطلاعات و دانش‌شناسی.



[1]. این کتاب با همین ترجمه (محمد قاضی)  از سوی انتشارات امیرکبیر نیز منتشر شده است.

[2] . نویسنده متن، چاپ چهارم سال 1388 را مطالعه کرده است.

دیدگاه کاربران

هنوز دیدگاهی برای این خبر منتشر نشده است.

ارسال دیدگاه

برای کاربران مهمان، قبل از ارسال برای بررسی، کد تایید پیامکی ارسال می‌شود.